|
کمکم جمع میشه و تو یه روز خاص اتفاق میافته.. تو یه روز خاص که مشخص نیست چه روزیه، یهو به خودت میایی و میبینی از اومدن بهار خوشحال نیستی.. از نزدیک شدن تولدت.. از بالا رفتن سنی که همیشه میگفتی مهم نیست تو شناسنامه چقدره.. همون سنی که راحت به همه اعلام میکردی عددش و.. چون اعداد واست مهم نبودن؛
تو یه روز خاص که مشخص نیست چه روزیه، یهو به خودت میایی و میبینی خیلی از اون آدمی که همیشه میخواستی باشی فاصله داری.. میبینی نه هنوز بلدی با خانوادهت کنار بیایی، نه بلدی خوب زندگی کنی.. میبینی هنوز نه تو کار به اون جایی که میخوای رسیدی نه تو علایقات.. دیگه حتی دنبال نوشتن کتابی نیستی که قرار بوده همه نظرهارو به خودش جلب کنه و تو بشی اون موجود خاصی که همیشه دلت میخواسته باشی.. دیگه حتی از پس به روز کردن بلاگت برنمیایی
تو یه روز خاص میبینی حتی اونقد شجاع نیستی که بری و موهات و کوتاه کنی؛ از تغییر حتی در حد تحمل چن ماه کوتاهی موهات فراری میشی.. از همهچیز و همهکس زود دلگیر میشی..
از یه روز خاص به بعد اشکت دم مشکت میشه.. با تلنگری چشمات خیس میشه و میشی یه موجود عرعروی چش قورباغهای..
از یه روز خاص حس میکنی زندگی دیگه به تهش رسیده.. آخرهای خطه.. آخر دنیا رو هم حتی باور میکنی..
از یه روز خاص میفهمی این اون چیزی نبود که باید میبود.. که باید میشد.. که میخواستی..
از یه روز خاص فقط میگی بذا ببینم آخرش چی میشه؛
تو یه جملهی خاص میفهمی اینم اون نوشتهای نیست که یه نفر روز تولدش تو بلاگش بذاره.. از یه جایی میفهمی خیلی از مرحله پرتی عمووو.. خیلـــــــی؛ بپا نیفتی.
|